جمعه ۱۹ شهريور ۱۳۸۹
آخرین نوشته‌ها
جستجو
آخرین یادداشت‌ها
نوشته‏ها
توسط سعید علی‌حسینی در تاریخ 04/12/2010 06:03 ب.ظ


 یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل پر درخت، خرس و گرگ و روباهی زندگی می‌کردند. روباه از دست خرس و گرگ بیچاره شده بود؛ چون هر چه شکار می‌کرد آن دو به زور از او می‌گرفتند و روباه همیشه گرسنه می‌ماند. روزی از روزها روباه اردکی شکار کرد، وقتی که داشت بی سروصدا به لانه برمی‌گشت، یک گربه‌ی سیاه پشمالوی گرسنه دید. انگشت به دهان ماند كه این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت: «سال‌های سال است در جنگل زندگی می‌كنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم». از ترس تعظیم كرد و گفت: «ای جانور رشید و زیبا، بگو ببینم اسم شریفتان چیست و از كجا می‌آیی؟» گربه از یک طرف ترسید روباه او را هم شکار کند، از طرفی هم فکر کرد روباه از او ترسیده. كش و قوسی به كمرش داد؛ دستی به سبیل‌هاش كشید و گفت: «اسم من گربه‌ی شیرافكن است، در جنگل قبلی یک شیر کشتم و خوردم و تا اینجا آمدم، حالا هم خیلی گرسنه هستم» روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربه‌ی شیرافكن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید» روباه گربه را به لانه برد و گفت: «گربه‌ی عزیز همین جا صبر کن، من خیلی زود با شکارهای بزرگتر و خوش‌مزه‌تر بر می‌گردم» آن وقت اردک را برداشت و به طرف لانه گرگ رفت.

گرگ او را دید و فریاد زد: «آهای روباه آن اردک را کجا می‌بری؟ این روزها خیلی كم پیدایی، هیچ معلوم است كجایی؟» روباه گفت: «این اردک غذای کوچکی برای شوهرم است. اسمش گربه‌ی شیرافکن است و از جنگل‌های سیاه آمده. دندان‌هایش از دندان‌های گرگ هم تیزتر است» گرگ گفت: «گربه‌ی شیرافکن؟ باید کاری کنی تا او را ببینم» روباه گفت: «شوهرم حیوان بداخلاقی است؛ اگر از کسی خوشش نیاید با دندان‌هایش او را تکه‌تکه می‌کند، شکار خوبی پیدا کن و جایی بگذار تا گربه آن را ببیند، خودت هم یک گوشه پنهان شو تا گربه را ببینی» گرگ به دنبال شکار رفت و روباه به طرف لانه خرس راه افتاد.

خرس او را دید و فریاد زد: «آهای روباه آن اردک را کجا می‌بری؟ این روزها خیلی كم پیدایی، هیچ معلوم است كجایی؟» روباه گفت: «این اردک غذای کوچکی برای شوهرم است. اسمش گربه‌ی شیرافکن است و از جنگل‌های سیاه آمده. چنگال‌هایش از چنگال‌های یک خرس هم قوی‌تر است» خرس گفت:...